بچه داری
خدای من،دیروز مردم.بچه ها یک ضرب تو خط گریه بودین.عزیز جونم که از پله ها سر خورده بو همراه سرماش نمی تونست کمک کنه.مادرجونم که بیرون بود.مرده بودم.بالاخره عزیز طاقت نیاورد و اومد کمک ولی حال نداشت.تقریبا" 7 بود که مادربزرگتون با زن عمو نسیم(زن عمو بابا)اومد دیدنتون.بد خواب شده بودین.9/5 بود که دیدم نمی تونم بزور تو گهواره خوابوندمتون.نفس کشیدم.منتظر بابایی شدم و تا بخوابم 1 شده بودولی یهو انگار صدای جیغی اومده باشه هردوتون با هم بیدار شدین.آخه همیشه تا صبح می خوابیدین ولی ساعت 2 بود.تا شیر بدم و بخوابین 3/5 شد.داشتم می لرزیدم که مامان صدام کرد برم سر جام بخوابم.خوابم عمیق شده بود که 5 طهورا بیدار شد و 6 محمد.و کلی لج و گریه.البته محمد آروم بود.مادرجون بیدار شد.طهورا رو ازم گرفت و خوابوند(خدایا سلامتی بهش بده ،اگه نباشه بی چارم)محمدم داشت پیش خودش بازی می کرد و می خندید خوابش برد.بابایی نگران بود.گفت ببرمتون دکتر که گفتم نه.بهم گفت سلامتیت واجب تره بگیر بخواب.تا 10/15 خوابیدم.الانم بچه هارو بردم حموم و شیر دادم و تو گهواره با کمک مادرجون خوابوندم.اگه نمی خوابیدم می مردم.الان آروم خوابیدین.طهورای مامان هی دنبال پستونکش می گرده و اگه تو دهانش نباشه گریه می کنه.محمدم با اون صدای مردونش با چشمای باز خوابیده.دوستون دارم.دنیامو به پاتون می ذارم.با اینکه لایق نعمت خدا نیستم.خدای مهربون پر نعمت و رحمتم کرده.چطور شکرش رو به جا بیارم.خدایا شکرت.


بچه داری
